98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

question_answer Black blood

question_answer شروع داستان خونین

خب بریم یه چند وقت قبل. ​​​​​​اولین روزی که من وارد این ماجرا شدم ، روزی که همه ی این داستان ها شروع شد، روز ششم دی ماه سال پیش: راستش اون روز من از خواب که بیدار شدم خونه فضای سنگینی داشت.خانواده ام هم جو سنگینی داشتند. رفتم سر میز صبحانه و یک چیز خیلی عجیب بهتان بگم که خواهرم زودتر از ساعت ۱۱ بیدار شده بود پس من از صبح فهمیده بودم که امروز با روز های دیگر فرق دارد (آخه مگه میشه؟ خواهرم ساعت ده و نیم بیدار شده.)

کلمات کلیدی: روز ,بیدار ,روزی که ,من از ,بیدار شده

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer جست و جو در جنگل مخوف‌

خب فردای اون روز بیخیال خواندن بقیه ی کتاب شدم و بعد صبحونه جیم شدم بیرون (جیم شدن من که راحته). بلافاصله رفتم طرف جنگل،از هیجان داشتم تبدیل میشدم به کنت دراکولا. یه جورایی وحشیانه می‌دویدم. بالا خره رسیدم به جنگ. بنظر آروم می‌رسید، کمی نگران شدم آخه این موقع سال اونم این موقع روز جنگل نباید ساکت می‌بود. (حتی اگر همه حیوانات منقرض شده باشند) وقتی وارد جنگل شدم احساس می‌کردم یکی داره منو میپاد، اما خب فکر کردم این طبیعیه که یکم بترسم واسه همین اهمیت ندادم.

کلمات کلیدی: شدم ,جنگل ,این موقع

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer دوست یا دشمن؟

سعی کردم عادی رفتار کنم. گفتم:می‌گم.عجب جنگل ترسناکیه ها! نه؟» گفت:آره فکر کنم. تازه ترسناک تر هم میشه.» -منظورت چیه؟ -اگه شب بشه دیگه! (لعنتی! اصلأ حواسم نبود!! الان تو زمستونیم که یعنی الان که ظهر شده هوا هم یکم تاریک میشه!!) -وای پسر! آره! -هی! اونجا رو یه غار! و بعد اشاره کرد به یه غار تاریک. بیخیال من حتی اگه بمیرم هم نمیرم تو! فک کنم اونم همینطور. ول در کمال ناباوری گفت: پایه ای یه سر توش بزنیم؟» طوری که خودمو ترسیده نشون ندم گفتم:چی؟ بیخیال

کلمات کلیدی: کنم ,هم ,یه ,یه غار

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer هدیه ی دلهره آور

مامان و بابا گفتند که این هدیه ی من است.خب باید بگم هیچ نظری راجع به هدیه نداشتم چون تا اون موقع برای گرم تر شدن حس برادر خواهرانه تو این روز هدیه گرفته بودم . نفهمیدم که چرا ولی از دهانم پرید و به مسخره گفتم حس گرم برادر خواهرانه» بابا یه جوری نگاهم کرد که انگار کفر گفته باشم.گفت:بینم چی گفتی؟» -هیچی!هیچی! -خب پس پیشنهاد میکنم هدیه ی خودتو باز کنی. -آها اوکی وقتی هدیه رو باز کردم باورم نمیشد چی دیدم شکارچیان خون» کتاب یه جورایی قدیمی میزد فکر کردم

کلمات کلیدی: هدیه

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)